خب الان ۵ صبحه و من چند دقیقه پیش ۳ فصل اول پایان نامه ام رو برای استادم ارسال کردم!!!!
فکر کردم نتش خاموشه اما دو تیک خورد براش ://
بسیار گرخیدم گفتم الان میگه این دختره چقدر بی فکره!!! ساعت ۵ صبح برا استادش چیز میفرسته
! اهمیت نمیدم و بیخیالم الان :))
دو فصل مهم دگ مونده!! که ایشا الله اونم از فردا بنویسم!!
...
امشب شب خوبی بود :) رفتم با مامانم اینا حرف زدم :)) بابا اول زیر بار نمیرفت و جبهه گرفت اما به هر طریقی بود مجابش کردم.. مامانمم کاملا موافق من بود خدا روشکر! !
خوشحالم :))
تا ببینیم بعدش چی میشه :))
...
برم بخوابم که دگ لنگ ظهر قراره بیدار شم :))
امروز وقت داشتم با روانشناس
اول ازم پرسید تا حالا پیش روانشناس رفتی؟
از کی تو فکرته بیای پیش روانشناس؟
از روانشناست و این جلسه چه انتظاری داری؟
اینا رو که بهش جواب دادم شروع کردم به صحبت. ..
میدونستم حالم راجع به مشکل خانوادگیمون خوب نیست.. گریم گرفت اما به هر زحمتی بود بهش منظورم و رسوندم..
گفت ببین حل کردنش کار تو نیست باید از مشاور یا روانشناس کمک بگیرید ... بعدم بهم گفت چطور حرفش رو پیش بکش!!
در مورد احساساتم نسبت به کار سابقم گفت شما رابطه عاطفی زیادی با همکارات داشتی و حس دلبستگی بین تون بوده که الان آنقدر برات سخته دل کندن..
میگفت حسات عادیه... فقط چیزی که تو رو یاد اونا میندازه و حالت و بد میکنه رو حذف و پاک کن... اینکه از اونجا اومدی بیرون کار منطقی و درستی هست فقط باید در مورد احساست هم کم کم منطق رو جایگزینش کنی...
از این بابتم خیالم راحت شد... فکر میکردم چیزیم هست واقعا!
راضیم :))
خدا رو شکر
گاها که میام وبلاگم میرم بخونم ببینم پارسال این موقع چیکار میکردم؟؟
الان رفتم سر زدم به آرشیو دیدم پارسال همچین روزی جلسه معارفه ام بوده توی اون موسسه :)))
و الان که نگاه میکنم میبینم چقدر تغییر کردم نسبت به پارسال اینموقع :))
خیلی چیزها یاد گرفتم.. خیلی از نگرشهام عوض شده :))
یادمه وقتی میخواستم وارد این کاره بشم حس میکردم آخرش الکیه... ولی الان میبینم نه واقعا برام مفید بود :))
هرچند آخرش با دلخوری تمومش کردم اما کلی تاثیرات مثبت هم روم داشته :))
...
پریروز تولد رئیسه بود
منم دعوت کردن...
رفتم خوشحال شدم همکارام و دیدم ولی بنظرم شرایط اعضا واقعا افتضااااااححححح بود افتضااااااححححح ... به قدری لوس و مسخره که حد نداره :))
اون موقع که من مدیر بودم شوخی اضافه نداشتیم... اینایی که من دیدم از دم پر رو و شیت!
الان خدا رو شکر میکنم که نیستم باشم و همچین اعضایی رو بخوام تحمل کنم!!!!
همون روز بعد تولد هم به همکارم گفتم اونا چی بودن؟؟ جواب نداد :))) اما من بازم گفتم و گفت نه اونطور هام نیس فلان و بهمانه و ...
گفتم بالاخره من نظرم گفتم که باید جمعشون کنید .. اما باز هر طور خودتون صلاح میدونید!
درونن ولی حرص میخوردم از دستشون ... حس میکردم اونهمه من اونجا رو جمع و جور کردم آخرم یه عده اومدن ریدمان کردن (شما ببخشید )
خوب شد نیستم ببینم چه بلبشویی هست...
کاش اصلا خبرشم نشنوم...
رئیسه موقع استعفام بهم گفت هر وقت تونستی برگرد بهت احتیاج داریم...
ولی من توی همچون جو لوسی نمیتونم باشم!! ینی باید جمع و جور بشن.. والا من نمیتونم باهاشون کار کنم..
حتی خدایا فکر کردن بهشونم حالم و بد میکنه
و البته دو تا همکار بی خیال !!!!
...
امروز رفتیم سمت جنگل و نهار و عصرونه رو اونجا زدیم و کلی عکس گرفتم از خودم و گاو و ابر و گیاها :))
خوب بود...
...
تا ببینیم سال بعد این موقع کجام ؟؟
:))))))
دارم روزهای جدید و مشغله های جدیدی رو باهاشون روبرو میشم...
راستش الان مث دوران کنکور به خودم سخت نمیگیرم :)
پایان نامه دارم و تقریبا کاری براش نکردم
نمیخوامم زیاد فشاری کار کنم..
همزمان درگیر مشکلات خانوادگیمون که اشکم رو درآورده و حال روحیم و خراب میکنه هستم ...
میدونم همش میگذره ...
میخوام وقت روانشناس بگیرم برم صحبت کنم باهاش ...
میدونم از مهر ما دانشجوی ارشد خواهم بود و امیدوارم با یک آرامشی این مقطع رو شروع کنم...
هیچوقت آنقدر دغدغه مهم نداشتم...
این ینی زندگی جدی تر داره میشه...
...
همچنان خلا کار نکردن اذیتم میکنه...
...
دیشب با دوستم حرف زدم... حسابی خالی شدیم و برای دردهای هم غصه خوردیم ...
بهش گفتم توم نباید توی اون وضعیت بمونی..
همون مشاوری ک باهاش کار میکردم و بهش معرفی کردم که بره باهاش صحبت کنه :) من خودم آخرین گزینه ام اون مشاوره چون همه همکارام اون موسسه هستند و دوست ندارم اونها مطلع باشند... تصمیمم اینه آخرین گزینه ام اونجا باشه!
به هر حال صحبت با کسی که حرفت رو درک میکنه حس خوبی هست :))
و خب این برهه خیلی سخت هم یک بخشی از زندگی و مسیر رشد منه!!!
....
امروز یک پادکست گوش دادم از [بی پلاس ] تحت عنوان: کار عمیق؛ پادکست خوبی بود ... خوب بود :))
چند روز پیش هم یک پادکست در مورد گیاهخواری گوش دادم که اونم تا حدود خیلی زیادی درست بود و فقط بخش آمار و ارقام و نفهمیدم دقیق که چی میگه :))
پادکست پدیده جدیدی هست که باهاش آشنا شوم و دوسش دارم... وقتی گوش میدم حس میکنم اون تایمم مفید گذشته و خیلی حس خوبیه :)))))
...
امروز با دوستای دبیرستانم بیرون قرار داریم هفته بعدم یک قرار دگ دارم :)
باید روحیه ام اوکی نگر دارم که تصمیمات درستی بگیرم توی این برهه
...
فعلا همینا ..
به امید روزهای خوش تر
خب دگ نتایج مرحله اول کنکور اومد و بسیار خوب عمل کرده بودم :))))
ما کنکورمون ۲ مرحله است. برا مرحله دو تمرین زیاد نکردم ...
حالا اونش به کنار :)))
...
احساس اینکه به درد خاصی نمیخورم اومده سراغم دوباره ...
دو سال پیش این حس رو داشتم و با گیاهخواری یکم آروم شدم و بعدش خیلی اتفاقی کار پیدا کردم و این حس مرتفع شد تا حدودی
الان بعد اینکه بیشتر از ۶ ماه از استعفام میگذره بازم دلم کار میخواد و سر شلوغی! اما میدونم اون جا و اون کار قبلیم حالم و خوب نمیکنه! برام کمه.. دلم یک چیزی میخواد حس ارزشمندی رو بهم القا کنه
سرم شلوغ باشه.. پول درآرم ازش.. مفید باشم برا خودم و جامعه ام...
اونجا پول داشت ولی نه به اندازه ای که وقت میگذاشتم.. از طرفی کارش حس میکنم در شان من نبود تو یک جاهایی!!!
نمیدونم چکار کنم؟؟ با چی این حسم رو پاسخ بدم؟؟
'یک کاری که در شان من باشه ینی حس خوب بهم بده ... الکی اسمش مدیریت نباشه ولی رئیس یکی دگ باشه..
پولش خوب باشه.. اهداف سالمی داشته باشه!! '
کار سختیه...
عکس فعالیت های موسسه ای که توش کار میکردم که میبینم بازم دلم میخواد کار کنم... میدونم اونجا یک مدلیه که خودم تصمیم گرفتم بیام بیرون... اما گاها بازم میخوام برم و سرم گرم باشه!