ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
داشتیم تو گروه خونوادگیمون راجع ب دختر دایی جان صحبت میکردیم که نبود و همه داشتن سراغش رو میگرفتن که یکهو همسر محترمش آمد و گفت هست ولی خوابه و ...
گفتن آخی لابد داره خونه تکونی میکنه و خسته شده خوابیده ! همسر محترمش نوشتن اتفاقا از وقتی اومدیم ... اصلا کار نکرده !
ریپلای کردم نوشتم مگه باید کار کنه؟؟ ریپلایم کرد نوشت شمارم میبینیم ! در حالی که مورد تشویق خاله ها و زندایی ها بودن و بهم آفرین میگفتن نوشتم من حاضرم از گشنگی بمیرم ولی هر روز پای گاز نباشم و تمیزکاری هم باید دونفری انجام بشه ؛ در حالی که بازم تشویق میشدم خاله جان نوشت آفرین شیدا اما ب همین خیال باش !
نوشتم خاله جان : من قراره سنت شکنی کنم ؛ جبر علیه زنان تمام است و پیروزی نزدیک
! خاله جان نوشتند : ببینیم و تعریف کنیم !
همسر محترم دختردایی هم فرمودند : اینجوری نگو شوهر گیرت نمیاد ، میمونی رو دستمون !
ایشان غافل از اینکه برنامه ما ب اصطلاح انها روی دست ماندن است برایشان نوشتیم : همان بهتر که گیر نیاد ، اگه اینطوری نباشه آبمون تو ی جوب نمیره :) سکوتی سنگین گروه را فرا گرفت و فقط یکی از زندایی ها بنده رو تشویق کرد و مطئنا جناب همسر دختردایی روز شماری میکند تا شیث ما روزی سوار بر اسب سفیدش بیاید و ایشان ارزیابی کنند ببینند که ایشان در تمیز کاری مشارکت میکنن یا پای گاز میایستند یا خیر؟!!!
پ ن : معرفی میکنم ؛ شیث مرد روبا های اینجانب از دوران نوجوانی تا به امروز بوده اند اما احتمالا هرگز وجود خارجی نخواهند داشت و خوشبختانه یا متاسفانه من نیز جز ایشان کس دیگری را قبول ندارم ^_____^
شیث ؟؟
حالا چرا شیث؟
آره !
قضیه اش برمیگرده ب دوران اوایل دبیرستان که با بچه های کلاسمون شروع کردیم به اسم گذاشتن روی مرد رویا هامون و اسم هاشون رو از رویاسم پیغمبر ها گذاشتیم منم اسمش رو گذاشتم حضرت شیث
خخخخ منم دقیقا موقع خوندن این اومد تو ذهنم ک حالا چرا شیث؟! ی لحظه هم ب شیث رضایی ربطش دادم و ترسیدم
منم همیشه رضایی یادم میوفته اما شیث من کجا و اوشون کجا