دلم میخواد برای همکارم بنویسم که چقدر دلم برای شوخی و خنده هامون تنگ میشه گاهی :) ولی نمیگم بهش! دلم نمیخواد احساسات و قاطی کنم به این برهه از زندگیم. برای من تاثیر میذاره این حرفا. .. برا همین بازم بیشتر به خودم سخت میگیرم... شاید بعدا بهش بگم :)
میدونم دل اونم تنگه ولی چون مغرورتره، نمیگه...
خوب میشناسمش ... احساساتش شدید تر از من هست حتی :)
این آخرا زیاد باهم خوب نبودیم ... بیشترش سر اشتباه های اون و ناشی گریهاش بود و یکمم عصبانیت من که استرس درس باعثش میشد. ولی بااینهنه اوکی بودیم.. هر چی بحث بود بین خودمون بود و میدونستم ته دلش مهربونه... و هرچی عصبانیش میکنم و جواب میده ولی این همه اون نیست!
خلاصه که دلم براش تنگ شده :))
دیروز بهم پیامداده بود ولی پاک کرده بود، نمیدونم چی بود :) ولی هرچیه منم از ته دلش خبر دارم :))