یک شیدای سرخ‌پوست
یک شیدای سرخ‌پوست

یک شیدای سرخ‌پوست

بعد از ۱۰ ماه کار و فعالیت ... :)

اون کارم و چند روز پیش تحویل دادم،‌ دو روزی میشه! 


خوشحالم :))) زیااااد. ولی ذهنم و درگیر کرده! 

من میخوام برای آزمون ارشد مطالعه کنم اما این کاره هعی زیاد میشد و وقت برای خودم نمیگذاشت، منم هعی میگفتم فقط ندارم و فرصت ندارم و... ولی کارم و کم نمیکردن، از طرفی بعد یک ماه کار و ... فهمیدم علاقه ای بهش ندارم و بهشون بارها اظهار کردم اما هر بار قانعم میکردن :)

من تو کارم خیلی موفق بودم! اون موسسه چنان تکونی خورد که اصلا حاضر نبودن من   رو از دست بدن... هییییچکدوم از کارمندا خوشحال نشدن از اینکه من خدافظی کردم، به قول رئیسه کل مجموعه رو به یک استانداردی رسونده بودم  که دوباره رسیدن بهش حالا حالاها ممکن نیست. 

دو ماهی میشه جدی گفتم میخوام برم ... اونا غر هام رو میشنیدن و وعده کمک و دستیار میدادن اما در عمل هیچی! سه شب پیش که باهم جلسه داشتیم دوباره بحث شد و موسسه میخواست با چند جا قرارداد امضا بکنه من دوباره از شرایطم گفتم و اینبار با خنده گفتن نهههه میتونیم؛ مطمئنم شما هم میتونید. من گفتم باید از درس و زندگیم بزنم برا این کار ... 


جلسه خیلی بدی بود. یکم حالت بحث و جدل و اینها بود ولی اونا نمیخواستن من رو از دست بدن و مثل همیشه با راه حل هایی میخواستن فعلا کار جلو بره...

بعد از جلسه داشتم اتاق و مرتب میکردم و یک لحظه به خودم گفتم تمومش کن! وقتی هدف تو برای اونها مهم نیست تو چرا براشون وقت بگذاری!!!! زنگ زدم به آران،‌ گفتم همه حس هام رو، گفت تمومش کن.. گفت اونا کارشون لنگ نمیمونه؛ راهش رو پیدا میکنن تو نشون بده که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست!!!! تمام.


برداشتم پیام دادم به رئیسه و گفتم من تصمیم رو گرفتم و تموم میکنم،‌ فردا هم هرچی اطلاعات دست من دارید میارم تقدیم میکنم.

گفت شوک وارد کردی و دلیلت چیه؟ گفتم دلیلم رو قبلا هم گفتم. گفت بله متوجه شدم... ولی ارتباطت رو قطع نکن ممکنه دچار خلا کاری و احساسی بشی!!!! 

تو دلم گفتم اووووووه! !! خلا احساسی و کارییییییی اتفاقا من دنبال همین خلام تا یکم به زندگیم برسم!!



بهش گفتم فردا براتون میارم  و گفت اگر شما اینطور راضی هستید ما هم به رضایت شما راضیم. 

فردا صبحش نشستم نوشتم از اینکه هر کاری رو به کجا رسوندیم و چکار باید کرد و..... یک گزارش تهیه کردم. 

تمام اطلاعاتی هم که دستم بود رو ریختم توی یک فلش و بردم دادم.

مسئول دفتر رئیسه بهم میگف مطمئنی میخوای بری؟؟ تصمیمت جدیه؟؟ گفتم بله. گفت شما برین ما کارمون خیلی سخت میشه! گفتم منم درس و دانشگاه دارم برام سخته! 


رفتم که اتاق رئیسه اول برام از فلاسکش چایی  ریخت، خیلی با لبخند شروع کرد، ازم پرسید امروز راحتی؟؟ منم خندیدم گفتم بله گفتم البته امروز هم داشتم این گزارش و این فایلهایی که آوردم رو آماده کردم. فلش رو دادم زد به سیستمش! 

برام حرف میزد که تو جلسه ای که امروز داشتیم جاتون خیلی خالی بود :) گفتم ممنون خیلی لطف دارید. دوباره شروع کرد به  گفتن اینکه ارتباطتتون رو کامل قطع نکنید. 

برای بعد کنکورم بهم پیشنهاد داد؛ هیچی نگفتم :)

گفت یک هفته هم بمون و کمکمون کن؛ بازم هیچی نگفتم :) 

فقط حرفاش رو تایید میکردم. میدونستم دورنا به شدت عصبی هست ولی جلو من خیلی خودش رو کنترل میکنه... چاییم رو خوردم، فایل ها رو نشون دادم و کپی کرد توی هاردشهر و با کلی خداحافظی و حرفاش های تعارفی اومدم بیرون از اتاقش، رفتم پیش مسئول دفتر و از اون هم خداحافظی کردم. 


بیرون از موسسه درجا زنگ‌زدم آران، داد میزد شیری یا روبااااه؟؟ با خنده و بریده گفتم شیر! هر دو زدیم زیر خنده


بعد توضیح دادن به آران و قطع کردن تماسم، رفتم توی یک فروشگاه و چند تا تیکه تنقلات خریدم که جایزه ریزی باشه برای شجاعتم که حضوری رفتم و تمومش کردم...

بعدا یک اسنپ گرفتم به سمت خوابگاه و برگشتم، حدود ۷.۵ شب بود... توی ماشین تو گروه نوشتم و از همه اعضا تیم تشکر کردم و درجا لفت دادم.

رفتم تو خصوصی همکارم که خیلی نزدیک هم بودیم و ازش تشکر کردم و ...  



خلاصه تموم شد و همهههه چیز تموم شد ولی گاها فکرش میاد تو ذهنم و تمرکز و ازم میگیره ! فکر کنم نیاز به زمان دارم 


جهت ثبت:

برای اینکه توی کارم موفق ظاهر شدم و از خودم راضیم برای خودم خوشحالم

برای اینکه همه کارم و پیشرفت زیاد تیم رو اذعان میکردن خوشحالم 

از اینکه استعفام رو به سختی پذیرفتن حس خوبی بهم میده اما اینکه این مدت وقتم تلف شد یا از روی کم تجربگی براشون وقت گذاشتم ناراحتم و اذیتم میکنه!!

اینکه همکار نزدیکم یک روز کامل علیرغم اینکه پیامم رو خونده بود جوابم رو نداد یکم ناراحتم کرد .. قبول دارم من هم یکهویی گفتم ولی خب میخواستم نشون بدم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست..‌ انسان دوستی و کمک من یک حدی داره و وقتی شما برای هدف من ارزش قائل نیستید من هم متقابلا همینطورم، حتی یک روز اضافی براتون وقت ندارم.

اینکه که زنگ زدم به مامانم و اونم تشویقم کرد و گفت خوب کردی هم خوشحالم میکنه! 

اینکه حضوری رفتم هم خیلی خوشحالم میکنه ... بدون ترس، بدون واهمه،‌ با قاطعیت و قرص و محکم. 

اینکه توی این مدت همکاری سعی کردم به هیچکس بی ادبی نکنم هم خیلی خوب بود از نظر خودم... در کل از عملکردم راضیم و فقط باید برنامه درسیم رو اوکی بکنم و جدا بشینم پاش و برسونم :)

همییییین :)) این بود انشای من 

نظرات 1 + ارسال نظر
شباهنگ جمعه 7 دی 1397 ساعت 10:21 http://www.nebula.blog.ir

جا داشت بیام خسته نباشید بگم هم به ده ماه فعالیت، هم انشات

ممنوون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد